من وتو

من همون تنها ترینم که دلم رو به عشق توسپردم

توهمون امید بودنی که به امید تو هنوزم نمردم

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم

توهمون معشوق نابی که روزو شب عشقتو میخونم

تو همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی با خنده هات می خندم

من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم

تو همون فرشته نجاتی که یه روز میای و نمی زاری من بمیرم

من همون بدون ماهم که حتی یه ستاره هم نداره

تو همون ماه و ستارم که با تو دیکه هیچی کم ندارم

 

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦


وصف عشق

عشق ماشد داستانی در سكوت حنجره

 

عشق ما شد یك ستاره در نگاه  پنجره

 

درسكوت لحظه ها تندیس عشق ما شكست

 

درنگاه ارزوهامان كنون رویا نشست

 

ان نگاه گرم تورویای زیبای من است

 

ان نوازشهای تو اكنون معمای من است

 

درنگاه اسمان از عشقمان تعبیر نیست

 

درتمام كهكشان این عاشقی تقدیر نیست

 

من كنون از عشق یك تعبیردیگر می كنم

 

در تمام زندگی این را من از بر می كنم

 

عشق یعنی پاك بودن در نگاه زندگی

 

عشق یعنی مهربانی تا ابد دلدادگی

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦


عشق

عشــق بـازی کار هر شیـاد نیـسـت ایـن شکــار دام هر صیــاد نیــست عــاشـقی را قـابــلـیـت لازم اســــت طـالب حـق را حـقیقـت لازم اسـت عـشـق از مـعشـوق اول سـر زنـــد تا به عـاشـق جـلوه ی دیگـر کــند تـا بـحـدی کــه بــرد هـستــی از او سرزند صد شورش و مستـی ازاو

                    ****************************

 

همیشه با به دست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی؛ گاهی وقتـــا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦


آشنا

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست !

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦


چشم براه

واسه ي  تو مي نويسم واسه تو كه مثل نوري

كاش بدوني كه عزيزم مي ميرم از غم دوري

ياد روزاي گذشته دلخوشم كرده به بودن

تو بگو وقتي تو نيستي چي دارم واسه سرودن

مهربون بودي و دنيا با تو رنگ تازگي داشت

اون دوتا چشم قشنگت واژه واژه سادگي داشت

آبي قشنگ چشمات پر بود از رنگ اقاقي

تو همون ماه اميدي كه بايد به من بتابي

نازنين واژه ي شعرم اسمت بهونه مي كرد

توي غربت و غريبي باز هواي خونه مي كرد

با صداي مهربونت مي تپيد نبض ترانه

هديه دادي تو به قلبم يه نگاه عاشقانه

واسه دوست داشتن چشمات يادت هق هق  قلبم

باورم شد كه تو گفتي : ميرم اما بر مي گردم

رفتي و بعد سكوتت باز شكست بغض نگاهم

بعد تو كاشكي بدوني باز اسير اشك وآهم

آخرين حرفم بشنو خيلي دلتنگ نگاتم

مهربون ناجي قصه تا هميشه چشم براتم

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦


يادمون

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم ،

چون خرد ميشه ، ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم ،

تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره .

يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم ،

چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت ،

چون زندگيش رو ازش ميگيريم

پس اینها رو وامثال این مطالب رو به یاد داشته باشیم

 

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦


حسرت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم...تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم........پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم...و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:: دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦


نکته :

شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش:
من كه شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
به اميدي كه تو فانوس شب من باشي

**********************

‌زندگي سخت نيست ما سختش مي کنيم. دل ها تنگ نيست ما تنگش مي کنيم. عشق قشنگ نيست ما قشنگش مي کنيم. دل هيچ کس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦


به ياد تو

هر وقت به یاد تو می افتم احساس می کنم باید چیزی بنویسم. چند خط از دریا. چند خط از ابر. چند خط از فرشته ها. چند خط از مهربانی.... در این زمانه ای که نه روی سنگها می شود چیزی نوشت و نه روی آبها برای تو نوشتن چه لذتی دارد.

باید از تو بنویسم. خوب می دانم چرا؟ وقتی در هوای تو نفس می کشم چشمهایم جز تو را نمی بینند و دستانم جز تو را لمس نمی کنند. وقتی سرگشتگی و تنهایی ام را به مهمانی خلوتم می برم و درهای خیال را بر روی خود می بندم در انتهای این بن بست هم می دانم که باید از تو بنویسم.

مهربانم! چشمهایت را دوست دارم. مرا به یاد رویاهای سبز و دلپذیرم می اندازد. دنیا را بارها در چشمهایت دیده ام. خودم دیدم که یک روز صبح خورشید پلکهایت را باز کرد و آرام از آن بیرون آمد. چشمهای خودم را نیز خیلی دوست دارم. چون هر وقت هوای بی تو بودن سنگین می شود و دلم از فراقت آتش می گیرد آن قدر اشک می ریزد و می بارد تا لایه شفافی از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.

هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چه قدر هم که دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٦


فاصله دل

گريه کردم تا بدونی زندگی بی غم نميشه

اگه دستمو بگيری از غرورت کم نميشه

ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری

پيش حرفای دل من حرف عشق و کم مياری

لحظه هام تلخ و حقيرن وقتی قهری با دل من

کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

  
نویسنده : bahareh ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦